يلداي من

بغرنج!

حس های عجیب...درک لحظه ای که نمی دانی ایا شاد است یا غمگین..

بغضی عجیب تر... که نمی دانی سر ریز میشود یا نمیشودش....فرقی ندارد....

ادمی ساده.... که نمی توان فهمید که ایا هسته را قورت می دهد یا زیر زبانش نهان می کند...چه فرقی می کند ساده باشی یا غیر...

ذهنی مشغول...

تصویری مات...

این هم که شد صفر....

بگیرید دیگر....حال اینگونه ام.....

 

+   yalda mohiti ; ۳:٢٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۳/۱٥
    پيام هاي ديگران ()  
 

 

" جان بلا نکارد" از روي نيکمت برخاست . لباس ارتشي اش را مرتب کرد  و به تماشاي انبوه جمعيت که راه خود را از ميان ايستگاه بزرگ مرکزي پيش مي گرفتند مشغول شد. او به دنبال دختري مي گشت که چهره او را هرگز نديده بود اما قلبش را مي شناخت دختري با يک گل سرخ.  از سيزده ماه پيش دلبستگي اش به او آغاز شده بود. از يک کتابخانه مرکزي فلوريدا با برداشتن کتابي از قفسه ناگهان خود را شيفته و مسحور يافته بود. اما نه شيفته کلمات کتاب بلکه شيفته يادداشت هايي با مداد که در حاشيه صفحات آن به چشم مي خورد. دست خطي لطيف که نشان از ذهني هشيار و درون بين و باطني ژرف داشت. در صفحه اول "جان" توانست نام صاحب کتاب را بيابد :دوشيزه هاليس مي نل" . با اندکي جست و جو و صرف وقت، او توانست نشاني دوشيزه هاليس را پيدا کند. "جان" براي او نامه اي نوشت و ضمن معرفي خود از او در خواست کرد که به نامه نگاري با او بپردازد . روز بعد "جان" سوار بر کشتي شد تا براي خدمت در جنگ جهاني دوم عازم شود. در طول يک سال ويک ماه پس از آن، دو طرف به تدريج با مکاتبه و نامه نگاري به شناخت يکديگر پرداختند. هر نامه همچون دانه اي بود که بر خاک قلبي حاصلخيز فرو مي افتاد و به تدريج عشق شروع به جوانه زدن کرد. "جان" در خواست عکس کرد ولي با مخالفت "ميس هاليس" رو به رو شد . به نظر "هاليس" اگر "جان" قلبا به او توجه داشت ديگر شکل ظاهري اش نمي توانست براي او چندان با اهميت باشد. وقتي سرانجام روز بازگشت "جان" فرا رسيد آن ها قرار نخستين ديدار ملاقات خود را گذاشتند: 7 بعد از ظهر در ايستگاه مرکزي نيويورک . هاليس نوشته بود:"تو مرا خواهي شناخت از روي رز سرخي که بر کلاهم خواهم گذاشت" بنابراين راس ساعت 7 بعد از ظهر "جان " به دنبال دختري مي گشت که قلبش را سخت دوست مي داشت اما چهره اش را هرگز نديده بود. ادامه ماجرا را از زبان "جان " بشنويد: " زن جواني داشت به سمت من مي آمد بلند قامت وخوش اندام - موهاي طلايي اش در حلقه هايي زيبا کنار گوش هاي ظريفش جمع شده بود چشمانش آبي به رنگ آبي گل ها بود و در لباس سبز روشنش به بهاري مي ماند که جان گرفته باشد. من بي اراده به سمت او گام بر داشتم کاملا بدون توجه به اين که او آن نشان گل سرخ را بر روي کلاهش ندارد. اندکي به او نزديک شدم . لب هايش با لبخند پر شوري از هم گشوده شد اما به آهستگي گفت "ممکن است اجازه بدهيد من عبور کنم؟" بي اختيار يک قدم به او نزديک تر شدم و در اين حال ميس هاليس را ديدم که تقريبا پشت سر آن دختر يستاده بود. زني حدود 40 ساله با موهاي خاکستري رنگ که در زير کلاهش جمع شده بود . اندکي چاق بود مچ پاي نسبتا کلفتش توي کفش هاي بدون پاشنه جا گرفته بودند. دختر سبز پوش از من دور شد و من احساس کردم که بر سر يک دوراهي قرار گرفته ام از طرفي شوق و تمنايي عجيب مرا به سمت دختر سبزپوش فرا مي خواند و از سويي علاقه اي عميق به زني که روحش مرا به معني واقعي کلمه مسحور کرده بود به ماندن دعوتم مي کرد. او آن جا يستاده بود و با صورت رنگ پريده و چروکيده اش که بسيار آرام وموقر به نظر مي رسيد و چشماني خاکستري و گرم که از مهرباني مي درخشيد. ديگر به خود ترديد راه ندادم. کتاب جلد چرمي آبي رنگي در دست داشتم که در واقع نشان معرفي من به حساب مي آمد. از همان لحظه دانستم که ديگر عشقي در کار نخواهد بود. اما چيزي بدست آورده بودم که حتي ارزشش از عشق بيشتر بود. دوستي گرانبها که مي توانستم هميشه به او افتخار کنم . به نشانه احترام وسلام خم شدم وکتاب را براي معرفي خود به سوي او دراز کردم . با اين وجود وقتي شروع به صحبت کردم از تلخي ناشي از تاثري که در کلامم بود متحير شدم . من "جان بلا نکارد" هستم وشما هم بايد دوشيزه "مي نل" باشيد . از ملاقات با شما بسيار خوشحالم ممکن است دعوت مرا به شام بپذيريد؟ چهره آن زن با تبسمي شکيبا از هم گشوده شد و به آرامي گفت" فرزندم من اصلا متوجه نمي شوم! ولي آن خانم جوان که لباس سبز به تن داشت و هم اکنون از کنار ما گذشت از من خواست که اين گل سرخ را روي کلاهم بگذارم وگفت اگر شما مرا به شام دعوت کرديد بايد به شما بگويم که او در رستوران بزرگ آن طرف خيابان منتظر شماست . او گفت که اين فقط يک امتحان است!"
 
طبيعت حقيقي يک قلب تنها زماني مشخص مي شود که به چيزي به ظاهر بدون جذابيت پاسخ بدهد
 

+   yalda mohiti ; ٥:۳۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٩/٩
    پيام هاي ديگران ()  
 

 

و من چقدر از خدا می خواستم که دنیای وا قعیمان را نیز مجازی سازد..... لا اقل بهانه

قشنگی است ..... و من باورم میشود و قبو ل میکنم کنم که

تقصیر تو نیست که صادق نیستی... دنیا یت را خدا انگونه ساخته که من میخواستم...

فکرش را بکن!!   تنها خواسته ابلها نه ات به حقیقت بپیوندد....!!

+   yalda mohiti ; ۱٠:۳٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٩/٧
    پيام هاي ديگران ()  
 

باز گشت يلدا

اول باید خاکاشو بتکونم.....بعد می نویسم....می نویسم....می نویسم.....

چه فاصله غم انگیزی.!!! کی برد.... یلدا..... فکر......فکر....    منتظرم باش!!!

+   yalda mohiti ; ٤:٠٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٧/۱۳
    پيام هاي ديگران ()  
 

 

سلام!!چه عجب يلدا خانوم!  فراموشتون کرده بوديم....اخه ادمم انقدرتنبل..اوووف!!

 

اينک منم که اينجا نشسته م....اينگونه می انديشم..

دختر نادان! تو چه پيچيده می روی....چه ساده می انديشی...گمان نمی کردند که اينگونه معلق باشی..

از ابتدای افرينشت اينگونه بود!      انها را چه می شود؟تو را می خواهند...نمی دانند که تو ساکن نيستی.

نمی توانی زنجير وار بگريزی.بفکر فرار باش!

ارامش درونت را به کدامين اغوش فروختی؟  پاکتر از شن های لگد نخورده صحرايی.   تنها يک رد پا!

بر خلاف ديگران که لگدمال گشته اند....تو نيز بکری!!

نادان!    بخند.  انگونه که بايد!    

                                           نفرين به دلی که اينگونه به رحم آيد.   نفرين به اين همه تاريکی!!

 

+   yalda mohiti ; ۱٠:۱٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/٢/۳۱
    پيام هاي ديگران ()  
 

 

يلدا نام فرشته ای است.با تن پوشی از شب و دامنی از ستاره.يلدا نرم نرمک با مهر امده بود.با اولين شب پاييز امده بود و هر شب ردای سياهش را قدری بيشتر بر سر اسمان می کشيد.تا ادم ها زير گنبد کبود ارام تر بخوابند.

يلدا هر شب بر بام اسمان و در حياط خلوت خدا راه می رفت و لابهلای خواب های زمين لالايی اش را زمزمه ميکرد.گيسوانی در باد می وزيد و شب به بوی او اغشته می شد.

.....

يلدا شبی از خدا پاره ای اتش قرض گرفت.اتش که می دانی،همان عشق است.يلدا اتش را در دلش پنهان کرد تا شيطان انرا ندزدد.اتش در وجود يلدا بارور شد.

فرشته ها به هم گفتند:"يلدا ابستن است.ابستن خورشيد.و هر شب قطره قطره خونش را به خورشيد می بخشد و شبی که اخرين قطره را ببخشد ديگر زنده نخواهد ماند."

فرشته ها گفتند:فردا که خورشيد به دنيا بيايد، يلدا خواهد مرد.

......

يلدا هميشه همين کار را می کند؛ميميرد و به دنيا می اورد.يلدا افرينش را تکرار می کند.

راستی،فردا که خورشيد را ديدی به ياد بياور که او دختر يلداست و يلدا نام همان فرشته ای است که روزی از خدا پارهای اتش قرض گرفت.

+   yalda mohiti ; ۱۱:٢٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٢/۱٠/۳
    پيام هاي ديگران ()  
 

 

بر کاغذم جز هاشوری نمانده
نقش خودم از روی ان پاک گشته
اين گذشت روزگار بر صفحه های عمرم ...غبار غم نشانده!
این بار مدادم را بر می دارم...محکم و خشن!
می کشم خطهای صورتم را....لبهایم را خشک می کشم...! خشک و بیروح!!
سرخی گونه هایم را پاک می کنم
اشک به جای ان می نشانم...
گوشه های چشم را می اندازم......افتاده بسی زیبا تر است....
سیاه می کنم زیر ان دو دیده غمگین را..
چروک می زنم بر هر چه هست
سیاه می کنم برق نگاه را دور می ریزم همه رنگهای زیبا را
جز با سیاه نمی کشم من...طعم تلخ لحظه هایم را.....

مصطفی
اینو یکی نوشته!!که کلی دلش گرفته...گذاشتم تو وبلاگم که شما هم بخونید...بخونید....حس کنید....و نظر بدید!!

+   yalda mohiti ; ٥:٤٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٢/٩/۱٥
    پيام هاي ديگران ()  
 

 

خواب ديده بود.در ساحل دريا و در حال قدم زدن با خدا.رو به رو،در پهنه اسمان صحنه هايی از زندگی اش به نمايش در می امد،متوجه شد که در هر صحنه دو جای پا در ماسه فرو رفته است.يکی جای پای او و ديگری خدا.

وقتی اخرين صحنه از زندگيش به نمايش در امد،متوجه شد که خيلی اوقات در مسير زندگی او فقط يک جای پا بود.همچنين فهميد که ان اوقات سخت ترين و ناراحت کننده ترين لحظات زندگی او بوده است.اين واقعا او را رنجانده .....از خدا سوال کرد:«خدايا تو گفتی چنانچه تصميم بگيرم که با تو باشم،هميشه همراه من خواهی بود،ولی من فهميدم که در بدترين شرايط زندگيم فقط يک جای پاست،نميفهمم چرا در موقعی که بيشترين احتياج را به تو داشتم مرا تنها گذاشتی.»

خدا پاسخ داد:«فرزند عزيز و گرانقدر من،تو را دوست دارم و هيچگاه تنهايت نميگذارم...زمان هايی که تو در ازمايش و رنج بودی،وقتی که تو فقط يک جای پا می بينی،من ترا به دوش گرفته بودم.....»

+   yalda mohiti ; ۱۱:٤۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٢/۸/٢٩
    پيام هاي ديگران ()  
 

 

من ترا ميفهمم....     من صدای پرش بال ترا می فهمم

پر پرواز ، پر از اوازی          بام اين خانه ترا می خواند

ای نوای خوش هر پرده عشق        زير لب از تب اندوه شفق می خوانی

من ترا می فهمم، شعر من نام ترا ميداند

ساز من از تو به هر پرده سخن می گويد

عاشقان گوش کنيد                  اين صدای عشق است....

يلدا داره بزرگ ميشه...تازه داره ادم ميشه...الان ميفهمم که چقدر خام بودم....من ديگه نميذارم که هيچ کدوم از تجربه هام تکرار شه....

من دارم قد می کشم......اينو حس می کنم!!!

+   yalda mohiti ; ۱:۳٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٢/٧/٢٤
    پيام هاي ديگران ()  
 

 

هم سان تو،که را دوست می داشتم

ای سايه محبوب؟

به خود کشيدمت،

در خود کشيدمت

و از ان دم،به تقريب   خود سايه ای گشتم،هم خون تو.

هم از ان رو

که چشمم پند شنو نيست

عادت کرده ام

از خود بی خود به اشيا بنگرم؛

تو برای او همواره

ان «جز من» جاودانی بودی

آه،اين چشم،طاقتم را طاق می کند.

 

+   yalda mohiti ; ۱٠:۳۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٢/٦/٢۳
    پيام هاي ديگران ()  
 

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir