بغرنج!
حس های عجیب...درک لحظه ای که نمی دانی ایا شاد است یا غمگین..
بغضی عجیب تر... که نمی دانی سر ریز میشود یا نمیشودش....فرقی ندارد....
ادمی ساده.... که نمی توان فهمید که ایا هسته را قورت می دهد یا زیر زبانش نهان می کند...چه فرقی می کند ساده باشی یا غیر...
ذهنی مشغول...
تصویری مات...
این هم که شد صفر....
بگیرید دیگر....حال اینگونه ام.....
و من چقدر از خدا می خواستم که دنیای وا قعیمان را نیز مجازی سازد..... لا اقل بهانه
قشنگی است ..... و من باورم میشود و قبو ل میکنم کنم که
تقصیر تو نیست که صادق نیستی... دنیا یت را خدا انگونه ساخته که من میخواستم...
فکرش را بکن!! تنها خواسته ابلها نه ات به حقیقت بپیوندد....!!
باز گشت يلدا
اول باید خاکاشو بتکونم.....بعد می نویسم....می نویسم....می نویسم.....
چه فاصله غم انگیزی.!!! کی برد.... یلدا..... فکر......فکر.... منتظرم باش!!!
سلام!!چه عجب يلدا خانوم! فراموشتون کرده بوديم....اخه ادمم انقدرتنبل..اوووف!!
اينک منم که اينجا نشسته م....اينگونه می انديشم..
دختر نادان! تو چه پيچيده می روی....چه ساده می انديشی...گمان نمی کردند که اينگونه معلق باشی..
از ابتدای افرينشت اينگونه بود! انها را چه می شود؟تو را می خواهند...نمی دانند که تو ساکن نيستی.
نمی توانی زنجير وار بگريزی.بفکر فرار باش!
ارامش درونت را به کدامين اغوش فروختی؟ پاکتر از شن های لگد نخورده صحرايی. تنها يک رد پا!
بر خلاف ديگران که لگدمال گشته اند....تو نيز بکری!!
نادان! بخند. انگونه که بايد!
نفرين به دلی که اينگونه به رحم آيد. نفرين به اين همه تاريکی!!
يلدا نام فرشته ای است.با تن پوشی از شب و دامنی از ستاره.يلدا نرم نرمک با مهر امده بود.با اولين شب پاييز امده بود و هر شب ردای سياهش را قدری بيشتر بر سر اسمان می کشيد.تا ادم ها زير گنبد کبود ارام تر بخوابند.
يلدا هر شب بر بام اسمان و در حياط خلوت خدا راه می رفت و لابهلای خواب های زمين لالايی اش را زمزمه ميکرد.گيسوانی در باد می وزيد و شب به بوی او اغشته می شد.
.....
يلدا شبی از خدا پاره ای اتش قرض گرفت.اتش که می دانی،همان عشق است.يلدا اتش را در دلش پنهان کرد تا شيطان انرا ندزدد.اتش در وجود يلدا بارور شد.
فرشته ها به هم گفتند:"يلدا ابستن است.ابستن خورشيد.و هر شب قطره قطره خونش را به خورشيد می بخشد و شبی که اخرين قطره را ببخشد ديگر زنده نخواهد ماند."
فرشته ها گفتند:فردا که خورشيد به دنيا بيايد، يلدا خواهد مرد.
......
يلدا هميشه همين کار را می کند؛ميميرد و به دنيا می اورد.يلدا افرينش را تکرار می کند.
راستی،فردا که خورشيد را ديدی به ياد بياور که او دختر يلداست و يلدا نام همان فرشته ای است که روزی از خدا پارهای اتش قرض گرفت.
بر کاغذم جز هاشوری نمانده
نقش خودم از روی ان پاک گشته
اين گذشت روزگار بر صفحه های عمرم ...غبار غم نشانده!
این بار مدادم را بر می دارم...محکم و خشن!
می کشم خطهای صورتم را....لبهایم را خشک می کشم...! خشک و بیروح!!
سرخی گونه هایم را پاک می کنم
اشک به جای ان می نشانم...
گوشه های چشم را می اندازم......افتاده بسی زیبا تر است....
سیاه می کنم زیر ان دو دیده غمگین را..
چروک می زنم بر هر چه هست
سیاه می کنم برق نگاه را دور می ریزم همه رنگهای زیبا را
جز با سیاه نمی کشم من...طعم تلخ لحظه هایم را.....
مصطفی
اینو یکی نوشته!!که کلی دلش گرفته...گذاشتم تو وبلاگم که شما هم بخونید...بخونید....حس کنید....و نظر بدید!!
خواب ديده بود.در ساحل دريا و در حال قدم زدن با خدا.رو به رو،در پهنه اسمان صحنه هايی از زندگی اش به نمايش در می امد،متوجه شد که در هر صحنه دو جای پا در ماسه فرو رفته است.يکی جای پای او و ديگری خدا.
وقتی اخرين صحنه از زندگيش به نمايش در امد،متوجه شد که خيلی اوقات در مسير زندگی او فقط يک جای پا بود.همچنين فهميد که ان اوقات سخت ترين و ناراحت کننده ترين لحظات زندگی او بوده است.اين واقعا او را رنجانده .....از خدا سوال کرد:«خدايا تو گفتی چنانچه تصميم بگيرم که با تو باشم،هميشه همراه من خواهی بود،ولی من فهميدم که در بدترين شرايط زندگيم فقط يک جای پاست،نميفهمم چرا در موقعی که بيشترين احتياج را به تو داشتم مرا تنها گذاشتی.»
خدا پاسخ داد:«فرزند عزيز و گرانقدر من،تو را دوست دارم و هيچگاه تنهايت نميگذارم...زمان هايی که تو در ازمايش و رنج بودی،وقتی که تو فقط يک جای پا می بينی،من ترا به دوش گرفته بودم.....»
من ترا ميفهمم.... من صدای پرش بال ترا می فهمم
پر پرواز ، پر از اوازی بام اين خانه ترا می خواند
ای نوای خوش هر پرده عشق زير لب از تب اندوه شفق می خوانی
من ترا می فهمم، شعر من نام ترا ميداند
ساز من از تو به هر پرده سخن می گويد
عاشقان گوش کنيد اين صدای عشق است....
يلدا داره بزرگ ميشه...تازه داره ادم ميشه...الان ميفهمم که چقدر خام بودم....من ديگه نميذارم که هيچ کدوم از تجربه هام تکرار شه....
من دارم قد می کشم......اينو حس می کنم!!!
هم سان تو،که را دوست می داشتم
ای سايه محبوب؟
به خود کشيدمت،
در خود کشيدمت
و از ان دم،به تقريب خود سايه ای گشتم،هم خون تو.
هم از ان رو
که چشمم پند شنو نيست
عادت کرده ام
از خود بی خود به اشيا بنگرم؛
تو برای او همواره
ان «جز من» جاودانی بودی
آه،اين چشم،طاقتم را طاق می کند.

